تبليغاتX
هيشكي نمي خوام بياد غير از...........
 

الهي قربونت برم

بلاخره اومدي

مي دونستم فراموشم نكلدي که

مي دونستم هنوزم دوستم دالي و به يادمي

فقط يه كم....

سلت شولوغ شده دايي اميرررررررري !!!!!!!!

 

گلفلوشي زدي؟؟؟؟؟؟؟؟

نكنه منو هم بلفوشي دايي ؟؟؟؟!!!!

نه !

من گناه دالم !

ميسي عزيزم

من اينجا رو فقط واسه تو ساختم تا حلفامو باهات بزنم !

مي خواستم بهت بگم كه چقدر دلم بلات تنگشده دايي جوني

مي خواستم تازه خاطره هامونم بذارم ديگه نذاشتم !

گفتم يه وخت........

خودت بگو بذارم دايــــــــــــــــــــــي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الهي قربونت برم

بازم بيا پيشم گلي

خودت گلي ديگه گل نمي خوام

با هم كه باشيم مي شيم يه دسته گل !

دوستت دارررررررررررررررررررررررم يه دنيااااااااااااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 2:19 توسط من و دایی امیر |

 

اون موقع ها كه تنها مونده بودم... تنهاي تنها

كه همه گذاشتندمو رفتند

كه شب جشن بود و همه خوشحال بودند و من فقط گريه مي كردم

كه چند روز توي خونه تا آخر شب و بعدش شب تا صبح و بعدم سر كارم از صبح تا شب تنها بودم و داشتم از درد عشق ديوونه مي شدم ، فقط تو بودي دايي امير كه دست منو گرفتي و به حرفام گوش دادي ، شب ها رو تا صبح با صداي گرم تو بيدار مي موندم و صبحا تا شب با همون صدا به زندگي كردن اميدوار مي شدم .

من هنوز يادم نرفته هيچ كدوم از اون پيام هاي پر اميدت.

من عاشق شبهايي بودم كه شيفت شب داشتي و خواب نبودي تا يكي همراه بيداري هاي من باشه.

من هنوز يادم نرفته بعد از چند روز بيداري شب هاي پر از خستگي رو به خاطر اينكه تو كنارم بودي بيدار مي موندم.

من هنوز يادم نرفته هيچ كدوم از اون مهربونيات رو .

هنوز يادمه وقتي واسه ام شعر مي خوندي و من مي خواستم كه سرم رو روي شونه ات بذارم و هاي هاي گريه كنم اونوقت مي گفتي كه .................

هنوز يادمه اون روزايي كه گم شده بودي و ديوونه وار همه جا رو زيرو رو كردم و وقتي پيدات كردم مي خواستم تموم بد و بيراههاي دنيا رو نثارت كنم اما تا صدات رو شنيدم.........

 

نمي دونم تو هم هنوز يادته دايي امير ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو هم هنوز يادته چقدر سركارم گذاشتي اونروز كه قرار بود بياي پيشمون و خرسه رو برام بياري اما نيومدي !! خرسه هم شد مال يكي ديگه !!!!

دايي امير دلم برات خيلي تنگ شده......

 

اما ديگه الان نه موبايل دارم كه بتونم مثل اون شب كه يواشكي از زير پتو پيام مي دادم پيام هاي پر اميد و شاعرانه ات رو دريافت كنم نه تلفني مي تونم شب تا صبح و صبح تا شب باهات حرف بزنم !!!

 

دايي امير آخه واسه چي خونواده ي من تو رو قبول نمي كنند ؟؟؟؟؟؟؟

آخه واسه چي تو هم نمي توني مثل همه دايي هاي دنيا واسه من باشي ؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا من نمي تونم مثل زهرا اينا هميشه پيشت باشم و با هم بيرون بريم؟!

چرا من نمي تونم بيام  فروشيتو ببينم؟

چرا من نبايد موبايل داشته باشم تا نكنه مثل اونوقتا كه همش باهات حرف مي زدم و اس ام اس مي زديم همش حضورت رو حس كنم؟!

 

چرا من اجازه ندارم با تو باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با تويي كه يه زموني تموم دنيا و دلخوشي من بودي آخه !

دايي امير دلم برات تنگ شده ......................

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:2 توسط من و دایی امیر |

 

براي تو مي نويسم دايي اميرم

مي خوام همه بدونن براي من كي هستي

نه !

مي خوام تو بدوني هنوزم واسه من همون دايي اميري

فقط.........................

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:15 توسط من و دایی امیر |